چرا از بچه پولدارها بدمان می آید ، تحلیل اجتماعی یک فیلسوف

به گزارش وبلاگ بروبچ، چرا از بچه پول دارهای نازپرورده بدمان می آید؟ در مقابل، به همان اندازه که از پولدارها بدمان می آید، نگاه مثبتی هم به فرودستان داریم. گویا ماجرا فقط نوع دوستی یا برابری طلبی نیست. اگنس کالارد، فیلسوف پرطرفدار این روزها، جواب جدیدی به این سوال می دهد.

چرا از بچه پولدارها بدمان می آید ، تحلیل اجتماعی یک فیلسوف

به گزارش وبلاگ بروبچ، آگنس کالارد، فلیسوف مجارستانی، در یادداشت با عنوان Spoiled Rich Kids که در وب سایت پوینت منتشر شد، با طرح این پرسش می نویسد:

بروس مکینتاش در مقاله ای، اصطلاح سندرم بچه ها لوس را معرفی کرد به نوشتۀ او ناتوانی در آموزشِ حد و مرزهای مربوط به هر سن به بچه های در حال بزرگ شدن فرزندی خودمحور و نابالغ به بار خواهد آورد. چنین کودکی همۀ خواسته های خود را به مثابۀ نیاز تلقی می کند و به عدم تأمین این نیازها با خشم (پرخاشگری) واکنش نشان می دهد.

اما اکنون می توان با اندکی انصاف اعتراف کرد که پروژۀ مکینتاش برای اصلاح استفادۀ عمومی از این واژه با شکست روبرو شده و ما امروز واژه هایی همچون لوس و نازپرورده را با مفهوم ثروتمندی درک می کنیم. ذهن ما در کاربرد این اصطلاح به چنین مواردی جلب می گردد: نوجوانی که با اتومبیل اسپرت پدر و مادرش تصادف می کند و برای این کار خودروی دیگری جایزه می گیرد، زندگی پر زرق وبرق بچه ها خانواده های ثروتمند و والدینی که برای پذیرش فرزندان کم توان خود در دانشگاه به مسئولان رشوه می دهند. مقصود واقعی ما کسانی هستند که می توان نقش ثروت را در احساس شایستگی خاص آن ها به خوبی تشخیص داد.

در تصور ما، نقطۀ مقابل ثروتمندی و ریخت وپاشْ فقر و ستمدیدگی و فرسودگی است... اما پیشنهاد من فرمولی است که آن را معادلۀ هنجاری می خوانم و می کوشم با آزمونی ذهنی آن را توضیح دهم. فرض کنید که چندین سال در آپارتمانی سکونت دارید و همواره حدود پنج دقیقه وقت صرف پیداکردن پارکینگ در مقابل خانه کرده اید. اگر یک روز همه جاهای پارک خودرو پر شده باشد و بیست دقیقه برای پارک آن زمان صرف کنید، احتمالاً احساس خوشایندی نخواهید داشت. چراکه عادت ها سبب تولید انتظارات هنجاری می شوند. درست همان گونه که نازپرورده بارآوردن کودک لوس در طول سالیان به او می آموزد که نیازهایش باید فوراً برآورده شوند، سال ها تجربۀ پارک کردن مقابل خانه هم به شما آموخته که باید نیاز به پارک خودروی خود را ظرف پنج دقیقه برآورده سازید.

حال بیایید چند همسایه را به این آزمون بیفزاییم: مرد پولداری (پ) که خارج از آپارتمان خود، جای پارکی معین و اختصاصی دارد و مرد کم برخورداری (ف) که چنین جایگاه ثابتی ندارد و باید بیرون از محوطۀ خانه زمانی نسبتاً طولانی را صرف یافتن محلی برای پارک کند. اگر پ به خانه بیاید و از اینکه کسی برای چند لحظه پارکینگش را اشغال کرده، عصبانی گردد، شما میل دارید این رفتار را واکنشی خودپسندانه و ناشی از نازپروردگی بدانید؛ حال آنکه در مقابل گرفتاری ف برای یافتن جای پارک، احساس همدلی و شاید اندکی گناهکاری خواهید کرد. واکنش شما به این دو فرد با این حقیقت توضیح داده می گردد که خودتان برای پیداکردن جای پارک در طول پنج دقیقه ارزشی معین کرده اید. شما از این معادله هنجاری استفاده می کنید تا نتیجه بگیرید که هر کس به دنبال پارک خودروی خود در کمتر از پنج دقیقه است، در واقع در پی کمتر هزینه دادن است، حال آنکه انتظار بیشتر از این زمان را به عنوان چیزی نادرست و نوعی اجبار برای بیشتر هزینه دادن می دانید.

از این رو، اگر پ برای تمایل نامطلوب خود (کمتر هزینه دادن برای به دست آوردن جای پارک) تنبیه گردد و کسی جایگاه او را اشغال کند، شما لذت خواهید برد؛ و اگر ف همین جای پارک را اشغال کرده باشد، لذت شما حتی بیشتر هم می گردد. هیچ یک از این رویدادها مستقیماً به شما سود یا زیانی نمی رسانند، اما ظاهراً معادلۀ هنجاری را تأیید می کنند: اینکه اگر پ برای هزینۀ کمتری که می دهد تنبیه گردد و هزینۀ بیشتری که ف می دهد، با پاداش جبران گردد، آنگاه بهای واقعی پارک خودرو همان پنج دقیقه خواهد بود.

اگر این تحلیل را پذیرفتنی نمی دانید، به این فکر کنید که چرا توزیع نابرابر جای پارک میان شما و پ و ف، سبب می گردد بخواهید برای جبران این نابرابری کاری کنید؟ ظاهراً درنهایت تصادفی کردن این فرایند راهی برای دستیابی به توزیع عادلانه است. ممکن است در پاسخ بگویید که منابعی همچون محل پارک باید بر اساس دلایل توزیع شوند، اما چه نوع دلایلی؟ من به اندازه کافی به شما اطلاعات نداده ام که توزیع دیگری را کارآمدتر بدانید؛ بنابراین نظر شما در اینجا نه عمل گرا، بلکه اخلاقی است. واقعاً از نابرابری در چه چیزی عصبانی هستید؟ این واقعیت که برای جای پارک باید گونه ای هزینه کردن در کار باشد؟ این همان معادلۀ هنجاری است.

ما به این باور متعهد هستیم که همواره باید هزینه یا گونه ای بها در کار باشد؛ بهایی معین، ثابت و مربوط به شیوۀ واقعی ادارۀ جهان. به این ترتیب، تقاضای نازپروردگان برای کسب رضایت بدون پرداخت بهای آن، تهدیدی برای این تعهد قلمداد می گردد. زمانی که کودک طلاق یا مبتلا به سرطان را در نظر می آوریم، رنج آن ها را در معادلۀ هنجاری به صورت نوعی پرداخت محاسبه می کنیم و این مسئله خشم ما را برمی انگیزد؛ اما هنگامی که کودکی ثروتمند و نازپرورده صرفاً با پارتی بازی وارد دانشگاه می گردد، معنای این کار را هدردادن منابع و فرصت های آموزشی و نوعی بی حرمتی مستقیم به معادلۀ هنجاری می دانیم. در واقع منابع، فرصت ها و ظرفیت های بالقوهْ جایگاه کالاهای آینده هستند و بنا است برای ما هزینه ای داشته باشند؛ حال آنکه نازپروردگی موجب غفلت از این تعهدات هنجاری می گردد.

بلوغ به معنای پذیرش تدریجی شکافی است میان خواست و رضایت؛ شکافی که هر دم ژرف تر می گردد و پرکردن این شکاف نیازمند تلاش بیشتر و بیشتر است و آموختن اینکه این فرصت ها و منابع چگونه کار می کنند. هنگامی که والدین در آموزشِ حد و مرزهای مربوط به هر سن به بچه های در حال بزرگ شدن کامیاب می شوند، معمولاً نه تنها خواسته های کودک را در اختیار او قرار نمی دهند، بلکه او را به پرداختن هزینۀ آن (یعنی به دست آوردن آن خواسته) وادار می کنند. آموزشِ معادلۀ هنجاری به کودک نیازمند مفهوم پرداخت هزینه در او است. به این ترتیب، جای شگفتی نیست که این بچه ها پس از بلوغ، برای یادآوری اهمیت این معادله به دیگران، به خوبی تربیت شده اند.

بر این اساس، فشار برای پایین کشیدن ثروتمندان و بالابردن فقرا، نه از روی خودخواهی کینه جویانه است و نه پی آمد ازخودگذشتگی برابری خواهانه؛ بلکه برآمده از میلی غریزی در ما است برای حفاظت از وضعیت موجود در معادلۀ هنجاری. نظم هنجارینی که این معادله ها بر جهان نقش کرده اند، برای اغلب افراد ارزشمندتر از هر نوع تلاش محدود برای پیگیری منافع شخصی است. این نشانه ای از پختگی و بلوغ است که فرد نه تنها در پی خوشبختی باشد، بلکه آن را به دست آورد (هزینه اش را بپردازد)؛ دریابد که در کنار نیازهای زیستی، نیازهایی هنجاری دارد؛ کسب رضایت در نظم جهان جای گرفته است و بی نظمی در این جهان را باید به عنوان مانعی برای زیستن کنار زد.

اما نظم جهان ما شکننده است؛ چراکه وضعیت معادلۀ هنجاری نه تنها در آن هنگام که توزیع نابرابر ثروت، موقعیت های استثنایی را پیش چشمانمان قرار می دهد، بلکه پیوسته به چالش کشیده می گردد. هنگامی که به جای نگاه کردن به اطراف خود، به بالا چشم می دوزیم، سرچشمۀ این شکنندگی بیشتر نمایان می گردد. کاری که برای به دست آوردن خوشبختی انجام می دهیم، اگر پیروز شویم، این است که زندگی شمار بیشتری از افراد را درست به همان شیوه که راسل توصیف می کند، بهبود بدهیم: آموزش بهتر، هوای پاک تر و نور خورشید بیشتر، شرایط مسکن سالم تر، مدت زمان معقول تری برای اوقات فراغت و غیره.

از گذشته دور تاکنون، چنین تغییراتی در معادلۀ هنجاری سبب شده تا نسل های جوان تر در نگاه نسل های پیشین، نازپرورده به نظر برسند. آن ها با ثابت نگه داشتنِ معادله برای خودشان، زندگی را برای دیگران بهبود بخشیده اند؛ به همین خاطر نمی توانند بپذیرند که شما معیارهای نادرست را در پیش بگیرید. اگر خوشبختی را به دست آورده باشند، به نظرشان می رسد که جوانانِ تازه به دوران رسیده و نازپرورده، احتمالاً نمی توانند هزینۀ آن را پرداخت کنند. میراث بشردوستانه، ضرورتاً، از سطح درکی که از همراهانشان دارند پیشی می گیرد و به همین خاطر، همواره در قلبِ پیشرفتْ چیزی تیره و ناخوشایند وجود دارد.

  • منبع: ترجمان. مترجم: علی حاتمیان

متن کوتاه شده و چند تغییر در برخی واژگان اعمال شده است.

منبع: همشهری آنلاین

به "چرا از بچه پولدارها بدمان می آید ، تحلیل اجتماعی یک فیلسوف" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "چرا از بچه پولدارها بدمان می آید ، تحلیل اجتماعی یک فیلسوف"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید